|
داشتم زندگی ام را میکردم......بی هیچ شکایتی....بی هیچ بهانه ای . چه کسی می گوید که من هیچ ندارم ؟؟ حنجره ای برای بغـض چشمانی برای گریه لب هایی برای سکوت دست هایی برای خالی ماندن پاهایی برای نرفتن . خواستم هرچه را که بویِ تو میداد بسوزانم....جانم آتش گرفت ! روزي فرا خواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است ، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند . برای کفنم جیب بدوزید یک پاکت سیگارِ بهمن کوچک و فندک زیپو ام را درون جیبم بگذارید آن دنیا چند نفری هستند که باید روبروی هم بنشینیم و سیگار بکشیم آخرین نخاش را هم برای خدا نگه میدارم حتم دارم که دلش لک زده برای یک نخ سیگار !! نمي دانم آن روز کی خواهد رسيد ؟؟؟ تحمل اين نگاه برای هر دويمان سخت است
بی هوا به دست آمده بودی هیج دلیل قانع کننده ای برای بیدار شدن وجود نداره ، جز یه خواب ترسناک ! همه ی ما زمانی در زندگیِ کسی بودیم که حالا دیگر نیستیم . نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم.......و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم . عاشقی به نام فاحشه نوشتاری از وحود-افکار-ذهنیات و فشارهای اجتماعی وارد بر ما ***بالای 18 سال درباره وبلاگ منوي اصلي پيوندها نوشتار |
|||||
|
|
|||||