شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 15:35 :: نويسنده : سوزان

داشتم زندگی ام را میکردم......بی هیچ شکایتی....بی هیچ بهانه ای .
داشتی زندگیت را میکردی.....بی هیچ دلیلی....بی هیچ علاقه ای .
آمدی زندگیت بخشیدم...با تمام وجود...با تمام جان....با تمام علاقه .
آمدی زندگیم بخشیدی....با تمام کصافط کاریت.....با تمامِ بی میلی ات .
داشتم و آمدم...نداشتی و آمدی.....چه فرق بزرگی است ......بین داشته ها و نداشته ها .



شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 15:34 :: نويسنده : سوزان

چه کسی می گوید که من هیچ ندارم ؟؟
من چیزهای با ارزشی دارم

حنجره ای برای بغـض

چشمانی برای گریه

لب هایی برای سکوت

دست هایی برای خالی ماندن

پاهایی برای نرفتن .



شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 15:33 :: نويسنده : سوزان

خواستم هرچه را که بویِ تو میداد بسوزانم....جانم آتش گرفت !



شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 15:32 :: نويسنده : سوزان

روزي فرا خواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است ، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند .
آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است .
در چنين روزي ، تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه ، زندگيم را به من برگرداني

د و اين را بستر مرگ من ندانيد .

بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم بگذاريد جسمم به ديگران كمك كند كه به حيات خود ادامه دهند .

چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب ، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشم هاي يك زن نديده است .

قلبم را به كسي هديه بدهيد كه ازقلب جز خاطره ي دردهايي پياپي و آزار دهنده چيزي به ياد ندارد .

خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند وكمكش كنيد تا زنده بماند ونوه هايش را ببيند .

كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند .

استخوان هايم ، عضلاتم ، تك تك سلول هايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي يك كودك فلج پيوند بزنيد .

هر گوشه از مغز مرا بكاويد ، سلول هايم را اگر لازم شد ، برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا به كمك آنها پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند ودخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود .

آنچه را كه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد ، تا گلها بشكفند .

اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم ، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند .

گناهانم را به شيطان و روحم را به خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد .

عمل خيري انجام دهيد ، يا به كسي كه نيازمند شماست، كلام محبت آميزي بگوييد .

اگر آنچه را كه گفتم برايم انجام دهيد ، هميشه زنده خواهم ماند .



شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 15:32 :: نويسنده : سوزان

برای کفنم جیب بدوزید

یک پاکت سیگارِ بهمن‌ کوچک و فندک زیپو ام را درون جیبم بگذارید

آن دنیا چند نفری هستند که باید روبروی هم بنشینیم و سیگار بکشیم

آخرین نخ‌اش را هم برای خدا نگه میدارم

حتم دارم که دلش لک زده برای یک نخ سیگار !!



شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 15:31 :: نويسنده : سوزان

نمي دانم آن روز کی خواهد رسيد ؟؟؟
وقتی در شلوغ ترين پياده روی شهر که انتهايش کافه ای برای ملاقات های پنهانيست
اضطرابت را با عجله دنبال خودت مي کشی و تنها قدم هايت هست که ازدحام اين خيابان را درک کرده .
تنه ات با همان خاصيت خيابان های شلوغ دوباره شانه ام را خُرد می کند
و تو بی آنکه بدانی اين شانه چقدر آشناست ، برای پرتاب کردن رکيک ترين حرف عمومی آماده می شوی
"کِ" را نگفته چشمانم مُهری مي شود بر لبا
نت

تحمل اين نگاه برای هر دويمان سخت است
ذهنت ديگر گنجايش هجوم آنهمه فکر را ندارد
به ساعتت خيره می شوی و زمانی که مدت هاست دير شده
بر می گردی و به راهت ادامه می دهی
و کافه ای که ديگر چند قدم بيشتر نمانده تا رسيدنت .

 



شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 15:30 :: نويسنده : سوزان

بی هوا به دست آمده بودی
بیخودی از دست رفتی !

نفهمیدم از کدام آسمان
صااااف
... توی دامنم افتادی ؟؟؟
که نه دامن من دیگر تو را یاد چیزی می اندازد،
نه آسمان مرا یاد کسی .

نفهمیدم آمدنت را حیران بنگرم

یا رفتنت را مات بگریم
باد آورده را باد می برد ؟!
قبول!
دلم را که باد نیاورده بود !



شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 15:29 :: نويسنده : سوزان

هیج دلیل قانع کننده ای برای بیدار شدن وجود نداره ، جز یه خواب ترسناک !



شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 15:28 :: نويسنده : سوزان

همه ی ما زمانی در زندگیِ کسی بودیم که حالا دیگر نیستیم .
دقیقآ به راحتیِ همین جمله !!



پنج شنبه 2 شهريور 1391برچسب:, :: 19:13 :: نويسنده : سوزان

نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم.......و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم .



عاشقی به نام فاحشه
نوشتاری از وحود-افکار-ذهنیات و فشارهای اجتماعی وارد بر ما ***بالای 18 سال
درباره وبلاگ
جنین ارزوهایم بخاطر مشت های ظالمانه ی غرورت سقط شد نترس دیگر از باتو بودن باردار نمیشوم غرور تو نازایم کرد
منوي اصلي
نوشتار


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 14
بازدید ماه : 10
بازدید کل : 132287
تعداد مطالب : 1552
تعداد نظرات : 165
تعداد آنلاین : 1